یسنا گل مامانییسنا گل مامانی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ یسنا گلیوبلاگ یسنا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره

یسنا گل زندگی

دختر دلبندم در اولین سال زندگی

یسنا جون فرشته ی کوچیک مامان و بابا، از روزی که صدات در وجودم طنین انداز شد زندگی من و بابایی روح تازه ای گرفت . تو با اومدنت مسیر زندگی ما رو عوض کردی و نشاطی تازه به زندگیمون دادی عزیزم تو این یکسالی که گذشت روز به روز بامزه تر و کامل تر شدی  تو این یکسال کلی مسافرت رفتی  (شیراز - تهران - مشهد - شمال و ...) کلمه های  مامان ، بابا ، عمو ، آب ، هاپو ، این چیه ، عکس ، ننه ، بالا   رو خیلی واضح می گی و همه رو جای خودش استفاده می کنی جدیداً یاد گرفتی خودتو واسه بابایی لوس مس کنی و وقتی می خوای صداش کنی صداتو نازک می کنی و با عشوه می گی  بابایی وقتی بهت می گیم توتو یا پیشی با دستات اشاره می...
23 بهمن 1392

تولدت مبارک

  دختر عزیزم فرشته ی کوچک من... به تو که می نگرم تمام زیباییهای دنیا را، هر آنچه وصف شدنی و هرآنچه توصیف ناپذیر است را، یکجا می بینم.... در یکایک لحظه های بودنم، برایت سلامتی، شادمانی، موفقیت و سربلندی آرزو می کنم.  دوستت می دارم بیش از آنکه در حجم اندیشه ها بگنجد ، از خدا می خواهم یاری ام کند در این امر خطیر،  تا به تو بهترینها را بیاموزم و تو را همان سان که شایسته بهترینها هستی پرورش دهم... پروردگارا! مهربانا! زیباترین و برترین هدیه ی عمرم را تو به من دادی،  آن را بر من ببخش و همراهم باش تا رساندن فرشته ی من بر اوج قله های موفقیت و نشاندن شاهین بخت و اقبال به شانه های ظریف و کوچکش... قشنگترین ص...
23 بهمن 1392

یازده ماهگی

عزیزم ، نفسم ، نازنینم...   دست طبیعت ، اگر از ابرها گوهر ببارد   وگر از هر گلشن جوشد بهاری ،    بهاری از تو زیبا تر ندارد   دختر عزیزم امروز یازده ماهه شدی و کلی کار جدید یاد گرفتی  با کمک وسایل وایمیستی - چندتا قدمم برمی داری - هر روز تا چشمتو باز می کنی اول کلمه بابا رو می گی و تا ظهر که بابایی بیاد همینطور تکرار می کنی بابایی هم کلی ذوقت می کنه ، نفسم امیدوارم من و بابایی روز به روز شاهد پیشرفتت باشیم و بهت افتخار کنیم .دوست دارم شاهزاده زندگیم .مامان         ...
20 بهمن 1392

دومین مروارید نفسم

عزیز دلم درخشش دومین مرواریدت مبارک  دختر قشنگم ، واسه دراومدن این دندون خیلی اذیت نشدی صبح بلند شدم دیدم یه مروارید دیگه داره تو دهنت می درخشه ولی الان لثه هات خیلی می خاره و همش دلت می خواد یه چیزیو گار بگیری فکر کنم دندونای بالاییت دارن در می آن امیدوارم که راحت و بدون درد دندونات در بیان عزیزم  ...
17 بهمن 1392

فوت آقا بزرگ

عزیزم جمعه 92/11/11 ساعت 9 شب بود که مادرجون خبر داد که متاسفانه آقا بزرگ(پدربزرگ بابایی) فوت کردند به خاطر همین رفتیم شیراز تو خیلی وقت بود که فامیلای بابایی رو ندیده بودی ولی خدارو شکر خیلی زود باهاشون خو گرفتی این آقا پسر گل که تو عکسه اسمش آرمین پسر عمه الهه خیلی از تو خوشش اومده بود تو هم خیلی دوسش داشتی   ...
16 بهمن 1392

پستونک

عزیز دل مامان دقیقاً از شروع 11 ماهگی با پستونک یا به قول خودت «مِمِ» خداحافظی کردی خدارو شکر خیلی راحت باهاش برخورد کردی فقط یکم موقع خوابیدن کلافه می شدی که واسه اونم اصلا گریه نمی کردی و بعد از یکم وول خوردن می خوابیدی اینم آخرین پستونکت گلم    ...
16 بهمن 1392